سلام! امروز بچه های اتاق رو بعد از یه ماه دوری دیدم محل قرار تجریش بود و از اونجا رفتیم دربند

من وسهیل ومحمد ومحمود!

از شانس بد ما همون جائی که ما نشستیم چند تا دختر جلف(بلا نسبت دخترای دانشگاه ما که خیلی سنگینن!) *{1} اومدن پیش ما نشستن!!

دوره زمونه عوض شده والا چشمامون دراوردن از بس که نگامون میکردن

البته اونا به این کار بسنده نکردن و شروع کردن به زدن و رقصیدن!!!

دخترم دخترای قدیم ! والا زمونه ما(دهه ی 30 رو میگم)دخترا مگه اینجوری بودن؟!

الان همه چی بر عکس شده.

اخر سر دیدن ما عمرا به اینا پا بدیم! گذاشتن رفتن خونه هاشون(حالا کودوم حلبی ابادی زندگی میکردن نمی دونم)

اونچه که روشن بود ایندفعه دست خالی بر گشتن خونه هاشون!

راستی به جز من بقیه بچه ها میرن سر کار!محمد تو یه تولیدی,سهیل فروشندگی لباس زنانه و محمودم فروشندگی لوازم خونه.

به امید خوشبختیه تمام دانشجویان عزیز

پاورقی

{1}*:میانگین وزنیشون 80 کیلویی هست!!!!