یه داستان کوچولو...

سلام . چطورید؟چه خبر؟

خوب هستید که؟

کی قصد دارید بیاید دانشگاه ؟نکنه الان سره کلاسا نشسته باشید؟! بابا ترمه چهارید خدای نکرده ، یه ذره دیر تر برید سره کلاسا هیچ اتفاقی نمی افته ها !( ماشاالله نیست کلاسای دانشگاهه ما خیلی پر باره باید سریع رفت  تا مبادا مطلبی گفته بشه و...)

میخوام واستون داستان بنویسم...به داستان که اشخاص اونو خودمون بوجود میاریم ، البته داستان نویس نیستم و هیچ وقت خوب ننوشتم ولی سعی میکنم یه طوری بنویسم که تا آخرش بخوونی ...

ادامه نوشته

از دانشگاه بهشتی تا دانشگاه اراک!

سلام

من از اون بچه هایی هستم که خیلی غر می زنم به قول سهیل عین کنیزای کفگیر خورده ام!

یکی از چیزائی که خیلی نسبت به اون شاکی بودم وضعیت دانشگامه,تا قبل از اینکه برم ترم تابستونی یعنی همین 1 ماه پیش فکر می کردم دانشگامون ضعیف ترین دانشگاه از نظر نظم,سواد استادا,اموزش,نحوه ی برخورد و..........هست.

ولی از وقتی اومدم دانشگاه بهشتی تا ریاضی 2 رو پاس کنم نظرم عوض شد

شاید بپرسید چرا؟

روز ثبت نام ساعت 8 صبح رسیدیم اونجا تازه فهمیدیم شماره های نوبت رو از ساعت 12 شب میدادن!!!

خلاصه تا ساعت 11 ظهر علاف شدیم و دست از پا دراز تر برگشتیم خونه هامون!

فردا ساعت 4 صبح رفتیم!! و بعد از طی یه ماراتن 6 ساعته و بعد از کلی التماس 3 واحد بهمو ن دادن.

نکته ی تاسف برانگیز برخورد بسیار بسیار بد نگهبانان با دانشجویان بود,به قول یه نفر, اینا(نگهبانا)دیگه خدارو بنده نبودن و عقب افتادن حقوقشون رو با الفاظ بد رو دانشجویان خالی می کردن!

از  نظر استادا هم باید بگم که استادای خاکیه خودمون اگه بهتر از اینا نباشن بدتر نیستن!

درسته تیپ استادای ما به اینا نمی رسه,درسته که بعضی استادای ما شورت نمی پوشنو میان دانشگاه(اگه گفتین مثل کی؟) ولی اینا که مهم نیست ,مهم اینه که دنبال یه لقمه نون حلالن وبه فکر بچه هان!!!

نکته ی بعدی بر خورد بد حراستی ها با دخترای دانشجو این قشر مظلومه!

که چند بار تو همین 2 هفته اومدن سر کلاسو دخترارو بردن ولی حراسته دانشگاه ما اگه دخترارو تشویق به پوشیدن مانتو های کوتاه  و صورت های بزک کرده هم نکنه کاری هم به اونا نداره!!!(حالا این خوبه یا نه کاری ندارم)

به نظر من تنها تفاوتی که ما با سایر دانشگاها داریم تو خود دانشجویاست!

متاسفانه جو بدی بین بچه هاست به خصوص بین ورودی های 86 یعنی خودمون !!

خیلی می خوام راجع به این موضوع حرف بزنم ولی چون نیازمند یه بحث طولانیه ومن الان خیلی خسته ام,موکولش می کنم به یه وقت

دیگه البته اگه عمری باقی باشه

(نظر یادتون نره!)

 

خودمونی

 


سلام! امروز بچه های اتاق رو بعد از یه ماه دوری دیدم محل قرار تجریش بود و از اونجا رفتیم دربند

من وسهیل ومحمد ومحمود!

از شانس بد ما همون جائی که ما نشستیم چند تا دختر جلف(بلا نسبت دخترای دانشگاه ما که خیلی سنگینن!) *{1} اومدن پیش ما نشستن!!

دوره زمونه عوض شده والا چشمامون دراوردن از بس که نگامون میکردن

البته اونا به این کار بسنده نکردن و شروع کردن به زدن و رقصیدن!!!

دخترم دخترای قدیم ! والا زمونه ما(دهه ی 30 رو میگم)دخترا مگه اینجوری بودن؟!

الان همه چی بر عکس شده.

اخر سر دیدن ما عمرا به اینا پا بدیم! گذاشتن رفتن خونه هاشون(حالا کودوم حلبی ابادی زندگی میکردن نمی دونم)

اونچه که روشن بود ایندفعه دست خالی بر گشتن خونه هاشون!

راستی به جز من بقیه بچه ها میرن سر کار!محمد تو یه تولیدی,سهیل فروشندگی لباس زنانه و محمودم فروشندگی لوازم خونه.

به امید خوشبختیه تمام دانشجویان عزیز

پاورقی

{1}*:میانگین وزنیشون 80 کیلویی هست!!!!